بوی خون
در گذر زمانه ها...
فریاد بیکسیم دیگر عادتی شده است در گوش اطرافیانم...
بوی خون گرفته است این دریا...خونی به سرخی گل های لاله...
نفس هایت دگر دریایم را گرم نمیکند...
شاید باید مرد تا زنده ماند...
خوابی چون گلبرگ لطیف ...
واقعیتی چون خار خشن...
و زمان ....
نه...
به فریادم نمیرسد...
بوی خون تمامم را پر کرده...

بوی خون گرفته است این دریا...خونی به سرخی گل های لاله...
نفس هایت دگر دریایم را گرم نمیکند...
شاید باید مرد تا زنده ماند...
خوابی چون گلبرگ لطیف ...
واقعیتی چون خار خشن...
و زمان ....
نه...
به فریادم نمیرسد...
بوی خون تمامم را پر کرده...

+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر ۱۳۹۲ ساعت 19:48 توسط perseus
|