یاد من باشد ....

یاد من باشد از فردا صبح
جور دیگر باشم
بد نگویم به هوا' آب زمین
مهربان باشم' با مردم شهر
و فراموش کنم' هر چه گذشت
خانه ی دل' بتکانم ازغم
و به دستمالی' از جنس گذشت
بزدایم' دیگر'تار کدورت' از دل
مشت را باز کنم' تا که دستی گردد
و به لبخندی خوش
دست در دست زمان بگذارم

یاد من باشد فردا دم صبح
به نسیم از سر صدق' سلامی بدهم
و به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش' نگردد فردا
زندگی شیرین است' زندگی باید کرد
گرچه دیر است ولی
کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید
به سلامت ز سفر برگردد
بذر امید بکارم' در دل
لحظه را در یابم
من به بازار محبت بروم فردا صبح
مهربانی خودم/ عرضه کنم
یک بغل عشق از آنجا بخرم

یاد من باشد فردا حتما
به سلامی' دل همسایه ی خود شاد کنم
بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در
چشم بر کوچه بدوزم با شوق
تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل مارا با خود
و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست

یاد من باشد فردا حتما
باور این را بکنم' که دگر فرصت نیست
و بدانم که اگر دیر کنم 'مهلتی نیست مرا
و بدانم که شبی خواهم رفت
و شبی هست' که نیست' پس از آن فردایی

یاد من باشد
باز اگر فردا' غفلت کردم
آخرین لحظه ی از فردا شب ،
من به خود باز بگویم
این را

مهربان باشم با مردم شهر
و فراموش کنم هر چه گذشت......

آخـــــریـــــن پنـــــاه



همیشه ، وقتی تنها و نا امید و ملول
تنت ، روانت ، از دست این و آن خسته ست ،
همیشه ، وقتی رخسار این جهان تاریک ،
همیشه ، وقتی درهای آسمان بسته ست ؛
همیشه ، گوشه ی گرمی ، به نام " دل " با توست
که صادقانه تر از هر که ، با تو پیوسته ست !
به دل پناه ببر ! آخرین پناهت ، اوست .
تو را چنان که تمنای توست ، دارد " دوست " !


فریدون مشیری

همه چی تو این دنیا یه وقتی داره غیر از شکستن دل ...

بی مروت یه وقتی و به دست کسی میشکنه که اصلا انتظارشو نداری !

دقیقا همون موقع هم ؛ همه جا ساکت میشه که تو

صدای خورد شدنش رو واضح بشنوی..

انگار همه چی دست به دست هم میدن تا تو مرگ تدریجی خودت رو ببینی ...

my valentine


what if it rained?
we didn’t care
she said that someday soon
the sun was gonna shine.
and she was right,
this love of mine,
my valentine


 as days and nights,
would pass me by
i tell myself that i was waiting for a sign
then she appeared,
a love so fine,
my valentine


 and i will love her for life
and i will never let a day go by
without remembering the reasons why
she makes me certain
that i can fly


 and so i do,
without a care
i know that someday soon the sun is gonna shine
and she’ll be there
this love of mine
my valentine

what if it rained?
we didn’t care
she said that someday soon
the sun was gonna shine.
and she was right,
this love of mine,
my valentine

خوشا فریاد زیر آب...

ضیافتهای عاشق را
خوشا بخشش خوشا ایثار
خوشا پیدا شدن در عشق
برای گم شدن دریا

چه دریایی میان ما
خوشا دیدار ما در خواب
چه امیدی به این ساحل
خوشا فریاد زیر آب

خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن
خوشا مردن خوشا از عاشقی مردن

اگر خوابم اگر بیدار
اگر مستم اگر هشیار
مرا یارای بودن نیست
تو یاری کن مرا ای یار
تو ای خاتون خواب من
من تن خسته را دریاب
مرا هم‌خانه کن تا صبح
نوازش کن مرا تا خواب

همیشه خواب تو دیدن
دلیل بودن من بود
چراغ راه بیداری اگر بود
از تو روشن بود

ضیافتهای عاشق را
خوشا بخشش خوشا ایثار
خوشا پیدا شدن در عشق
برای گم شدن دریا
نه از دور و نه از نزدیک
تو از خواب آمدی ای عشق
خوشا خودسوزی عاشق
مرا آتش زدی ای عشق

خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن
خوشا مردن خوشا از عاشقی مردن

کنار تو فقط آروم میشم......

پُر از دلشوره ام هر جای دیگه........

تو تقدیر منی بی لحظه ای شک.......

چشات اینو بهم هر لحظه میگه......

تو می خندی پُر از لبخند میشم........

تمومِ زندگیم خوشرنگ میشه.........

صدای پای تو تو خونه هر روز...........

واسه من بهترین آهنگ میشه.........

تو که باشی همه دنیا شبیه آرزوم میشه.......

روزای سرد تنهایی.........

تو که باشی تموم میشه.......

چقدر خوشبختی نزدیکه.......

کنار من که راه میری..........

از این دنیا رها میشم.......

تو که دستامو می گیری........

تو که خوشحال باشی ........

خوبه خوبم.........

دیگه از زندگی چیزی نمی خوام.......

حالا که دستِ تو تو دستامه......

چه فرقی می کنه کجای دنیام.....

کنار تو فقط آروم میشم...

آنگاه که....

آنگاه که غرور کسی را له میکنی...

آنگاه که کاخ آرزو های کسی را ویران میکنی...

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش میکنی...

آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری...

آنگاه که حتی گوشت را میبندی تا صدای خورد شدن غرورش را نشنوی...

آنگاه که خدا را میبینی و بنده ی خدا را نادیده میگیری....

میخواهم بدانم دستانت را به سوی کدام آسمان دراز میکنی...

تا برای خوش بختی خود دعا کنی...


سهراب...



و فکر کن که چه تنهاست اگر ماهی کوچک
دچار دریای آبی بی کران باشد ...

کوچه...

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه كه بودم.
 

در نهانخانۀ جانم، گل یاد تو، درخشید

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید:
 

یادم آمد كه شبی باهم از آن كوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
 

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.

من همه، محو تماشای نگاهت.
 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشۀ ماه فروریخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آید، تو به من گفتی:

ـ «از این عشق حذر كن!

لحظه‌ای چند بر این آب نظر كن،

آب، آیینۀ عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن!»

 

با تو گفتم:‌ «حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

 

روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد،
چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم . . .»

باز گفتم كه : «تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم!»

 

اشكی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب، نالۀ تلخی زد و بگریخت . . .

 

اشک در چشم تو لرزید،

ماه بر عشق تو خندید!

 

یادم آید كه: دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه كشیدم.

نگسستم، نرمیدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه کُنی دیگر از آن كوچه گذر هم . . .

بی تو، اما، به چه حالی من از آن كوچه گذشتم!


طلوع صبح

هوای سرد زمستانی تمام وجودم را فرا گرفته است....

و من...

زیر آسمان خدا...

همان جا که همگن فراموشش کرده اند...

در کنار مهتاب گاه مهربان گاه سنگدل....

در کنار آتش سرخی که فضا را برای نوشته هایم روشن میکند....

نشسته ام....

ماه...

تلالو ستارگان را با اسارت خود در آورده است....

و چه زشت سو سوی مروارید های خلقت را...

در نور پرفروغ خود پنهان میکند...

غروب کرد...

و حال جشنی به پا میشود...

و مروارید های زیبا گویی میرقصند و خود نمایی میکنند...

صبح نزدیک است...

طلوعی دوباره در راه است...

از پس رمل های شنی...

کور سویی نور آسمان را روشن میکند...

گویی با آمدن نور ستارگان همگی یک به یک پا به فرار گذاشتند...

و خورشید طلوع میکند....

فریاد شبانه...

خواب چشمانش را سرخ میکند...

اما...

قلم از دستانش بر روی برگه نمی افتد....

فریاد قلبش را در سکوت شب گوش میکند...

فریاد میزند....

تنهایی....

با توام...

به کدامین گناه....

همیشه در کنار تو.......

باید شب را به صبح برسانم....

صدا،بلندترمی شود....

تنهایی!!!......

دوستت ندارم...میشنوی؟!....

اما....

آهی میکشد و به آهستگی میگوید...

باشه...

بمان....

جز تو،کسی نیست که بر سرش بهانه بگیرم...

مدام برسرش فریاد بزنم....

تنهایی نیشخندی میزند....

به آرامی میگوید....

میدانم...

میدانم....

ی.ی...

اینجا پرنده بود....

ای عبور ظریفبال را معنی کن

تا پرهوش من از حسادت بسوزد

ای حیات شدید

ریشه های تو

از مهلت نورآب می نوشد

آدمی زاد این حجم غمناکروی

پاشویه وقت

روز سرشاری حوض را خواب می بیند

ای کمی رفته بالاتر از واقعیت

با تکان لطیف غریزه

ارث تاریک اشکال از بالهای تو می ریزد

عصمت گیج پرواز

مثل یک خط مغلق

در شیار فضا رمز می پاشد

من وارث نقش فرش زمینم

و همه انحنا های این حوض خانه

شکل آن کاسه مسهم

سفر بوده با من

از زمین های زبر غریزی

تا تراشیدگی های وجدان امروزای

نگاه تحرک

حجم انگشت تکرار

روزن التهاب مرا بست

پیش از این در لب سیب

دست من شعله ور میشد

پیش از این

یعنی روزگاری که انسان

از اقوام

یک شاخه بود

روزگاری که در سایه برگ

ادراک روی پلک درشت بشارت

خواب شیرینی از هوش می رفت

از تماشای سوی ستاره

خون انسان پراز شمش اشراق می شد

ای حضور پری روز بدویای

که با یک پرش از سر شاخه

تا خاک حرمت زندگی راطرح می ریزی

من پس از رفتن تو لب شط

بانگ پاهای تند عطش رامی شنید

مبال حاضر جواب تو

از سوال فضا پیش می افتد

آدمی زاد طومار طولانی

انتظار است

ای پرنده ولی تو خال یک نقطه در صفحه ارتجال حیاتی....


چشم یار.......

گاهی بگذار

هیچ نگویم

بگذار فقط بنشینم روبرویت

حتی دستهایت را هم نمیخواهم

بگذارشان توی جیبت که

... چشمم بهشان نیفتد

لبهایت را هم جمع و جور کن که

هوایشان به سرم نزند

اما کاری به چشمهایت نداشته باش

آنها سهم من اند

تو هم هیچ نگو

بگذار بنشینم و

از سکوتت

تا لبخندت

از نگاهت

تا اخمت

طرحی بزنم

نه با رنگ

با کلام

کلامی که با "ع" شروع میشود

"ع" عین ِ عشق

هيچ فرقي را نخواهيم فهمید

روي میخ زندگی 

نشسته ايم 

و هنوز مي انديشيم 

كه علم بهتر است يا ثروت ... صداقت بهتر است يا بكارت 

و هنوز نمي دانيم 

......فرق درد و لذت را فرق عشق و شهوت را 

فرق پرستش و بع بع كردن را 

و همه تلاشها بيهوده است 

ما را تا از فرقمان بيرون نكشند 

هيچ فرقي را نخواهيم فهمید

یک داستان

طبق معمول شنبه صبح ها زود از خواب بيدار شدم،

آروم لباس پوشيدم و جوریکه زنم از خواب بيدار نشه، 

ناهارم رو برداشتم، سگم رو صدا کردم و آروم رفتم توی گاراژ خونه!

قايقمو بستم پشتِ ماشينم و از خونه به قصد ماهيگيری رفتم بيرون!

کمی که مسیر رو رفتم متوجه شدم باد هر لحظه داره شدید تر میشه؛

هوا بارونيه و راديو رو هم که روشن کردم متوجه شدم تمام روز

وضعيت هوا به همین بدی باقی میمونه...

تصميمم عوض شد. 

دوباره آروم برگشتم خونه، ماشين رو تو گاراژ پارک کردم،

لباسم رو درآوردم و يواش رفتم تو رختخواب کنار زنم که هنوز خواب بود...

اون رو از پشت بغل کردم و آهسته تو گوشش گفتم: هوا بيرون خيلي بده....

که همسر عزيزم جواب داد: 

آره، ولی باورت ميشه که اين شوهر احمق من تو همچين هوائی طبق معمول رفته ماهيگيری ...!!

باز باران بارید ،


خیس شد خاطره ها ،


مرحبا بر دل ابری هوا ،


هر کجا هستی باش ،


آسمانت آبی ،


و

تمام دلت از غصه دنیا خالی....

مشعل

مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت.

مرد جلو رفت و از فرشته پرسید:« این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟»

فرشتـه جواب داد:« می خواهم با این مشعـل بهشت را آتش بـزنم و با این سطل آب، آتش های جهنم را خاموش کنم. آن وقت ببینم چه کسی واقعاً خدا را دوست دارد!» 

چندیست ز یاران قدیمی خبری نیست ازآن همه خوبی ومحبت اثری نیست چشمم

 به در و گوش به گوشی و دلم تنگ در کوچه تنهایی ما رهگذری نیست


..........................

باران کـه می بـارد......

دلـم بـرایت تنـگ تـر می شـود.....

راه می افـتم ...

بـدون ِ چـتـر ...

من بـغض می کنـم ...

آسمـان گـریـه ...

هیچ کس سرجایش نیست.....

تو در آغوش دیگری......

من تنها نظاره گر این هم آغوشی ...

آری تنهایی ....

تنهایی.....

سفر به خیر

-به کجا چنن شتابان؟

گون از نسیم پرسید

-دل من گرفته ز این جا . هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟

-همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم....

-به کجا چنین شتابان؟

-به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم

-سفرت به خیر اما تو و دوستی خدا را چو از این کویر وحشت به سلامت گذشتی

به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را....

عشقه اینترنتی.....


شدم با چت اسیر و مبتلایش / شبا پیغام می دادم از برایش

به من می گفت هیجده ساله هستم / تو اسمت را بگو، من هاله هستم

بگفتم اسم من هم هست فرهاد / ز دست عاشقی صد داد و بیداد

بگفت هاله ز موهای کمندش / کمـــان ِابــروان ، قــد بلنــدش

بگفت چشمان من خیلی فریباست / ز صورت هم نگو البته زیباست

ندیده عاشق زارش شدم من / اسیرش گشته بیمارش شدم من

ز بس هرشب به او چت می نمودم / به او من کم کم عادت می نمودم

در او دیدم تمام آرزوهام / که باشد همسر و امید فردام

برای دیدنش بی تاب بودم / ز فکرش بی خور و بی خواب بودم

به خود گفتم که وقت آن رسیده / که بینم چهره ی آن نور دیده

به او گفتم که قصدم دیدن توست / زمان دیدن و بوییدن توست

ز رویارویی ام او طفره می رفت / هراسان بود او از دیدنم سخت

خلاصه راضی اش کردم به اجبار / گرفتم روز بعدش وقت دیدار

رسید از راه، وقت و روز موعود / زدم از خانه بیرون اندکی زود

چو دیدم چهره اش قلبم فرو ریخت / تو گویی اژدهایی بر من آویخت

به جای هاله ی ناز و فریبا / بدیدم زشت رویی بود آنجا

ندیدم من اثر از قـــد رعنـــا / کمـــان ِابــرو و چشم فریبـــا

مسن تر بود او از مادر من / بشد صد خاک عالم بر سر من

ز ترس و وحشتم از هوش رفتم / از آن ماتم کده مدهوش رفتم

به خود چون آمدم، دیدم که او نیست / دگر آن هاله ی بی چشم و رو نیست

به خود لعنت فرستادم که دیگر / نیابم با چت از بهر خود همسر

بگفتم سرگذشتم را به شاعر / به شعر آورد او هم آنچه بشنید

که تا گیرید از آن درسی به عبرت / سرانجامی نـدارد قصّه ی چت

کوچ........

یک نفر هست که چون چلچله‌ها
روز و شب شیفته پرواز است
توی چشمش چمنی از احساس
توی دستش سبد آواز است
یک نفر هست که یادش هر روز
چون گلی توی دلم می‌روید
آسمان، باد، کبوتر، باران‌
قصه‌اش را به زمین می‌گوید
یک نفر هست که از راه دراز
باز پیوسته مرا می‌خواند

باران و اشک

ای باران ببار

خیس کن صورت اشک آلود من را

تا کسی اشک های چشمانم را نبیند

ای مه بیا او دیدگان همگان را

از من خاموش کن

زیرا...

دلم گرفته است

دلم سخت گرفته است

اشک های چشمانم

قطره....قطره...قطره...

صورتم را تر می کنند

اه....

چشمانم تو را می خوانند

شبا هنگام

بیا و دیدگانم را

که از اشک سیراب شده اند 

با دستان پر مهرت

پاک کن...

بیا...

ی.ی


باران

باران می بارد

از پشت پنجره به او نگاه می کنم

که چگونه برگ های سبز بهاری را

به رقص وا میدارد

و غبار غم روز های گذشته را

پاک می کند

چه بوی خوشی دارد این باران

عطر گل های بهاری 

در مقابل

بوی باران توند بهاری

به مانند

رز های سفید رنگ می بازند

ببار باران

خیس کن دست هایم را

تا رطافت شعر من را

دو چندان کنی

تا کلمه ی دوستت دارم

زیبایی بیشتری در شعر من بگیرد

دوستت دارم....

(y.y)

سیگارم بر لبم

کنار جاده می ایستم

شاید ره گذری مرا با خود برد

منتظر می مانم

آه

...نیامد آن ره گذر

آفتاب زندگی مرا سوزاند

شاید خاکسترم را باد با خود برد

دور دست سرابی می بینم

ای کاش تو سراب آب باشد

گذری بالاخره آمد

رو به من کرد و گفت

ای کاش توهم مثل دیگران نباشی

گفتم چرا

گفت همگان خسته اند و انتظار کمک دارند

گفتم نه برو راه را خودم پیدا خواهم کرد

بر دیده ی هود راهی ندیدم

شاید اینجا سرابی بیش نباشد

بهتر است از خواب برخیزم

شاعر :F J

تنهایی

 شب شده است

 اما

 ستاره ای پیدا نیست

 همچون دل تنها و بی ستاره ی من

 ابرها....

 قفلی بر در تنهایی من میکوبند

 تا نکند این شمع تنهایی من

 آب شود

 ای باد

 بوز....

 دل من تنهاست

 دل من رنجور است

 دل من گریان است...

 ای آب ببار

 .....

 در من روشنی چشم تو را می خواهد

 دل من لطافت صبح تو را می خواهد

 دل من تنهاست....دل من از هوای ابدیت خالیست

 دل من.....

ای ماه بیا....

 نور بتابان بر شب تاریک تنهایی من


شاعر: ی.یوسف نژاد

سلیمان

سلیمانم!

زبان همه میدانی و صدای مرا نمیشنوی

سگها و پرنده ها

بره ها و هرچه هست

با دست های تو درمان میشوند

......سلیمانم!

ندیده میدانی فقط مرا از یاد برده ای؟

منم بعد از کودکی ام حیرانم میان آدم ها

زبان همه میدانی تو و من حرف هیچ کس را نمیفهمم

شبیهم نیست و منقرض ام

شاید سگم

بی نفس زوزه میکشم

دوری که صدای مرا نمیشنوی؟

بو میکشم,دنبالت میکنم,به منزل های ترک کرده ات دیر میرسم

انگار بره ام, سیرم اما

شیرین ترین علف های زمین را میبلعم

تا شاید شبی در شامی اندکی مرا بچشی

سلیمانم!

در به در به امید تو ام تا دوستت دارم را به زبان آدم ها به من یاد بدهی

یا با زبان خودم از من بشنوی

آدمی تو و من ممکن است پرنده باشم

سالها بال میزنم و دور میشوم از مردم و پهنای زمینی که

پاره سنگ هایش نصیب من است

پرواز خسته ام از پرتاب سنگ ها بالاتر نرفت

و به تو که میزسم

در لانه ی دست هایت

تخم های شکسته میگذارم


سروده ی :سهیل رضا سلطانی

گفتگو با خدا

در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو میکنم:

خدا پرسید:پس تو میخواهی با من گفتگو کنی؟

من در پاسخ گفتم:اگر وقت دارید.

خدا خندید:((وقت من بینهایت است...))

پرسیدم:((چه چیز بشر,تو را سخت متعجب می سازد؟))

خدا پاسخ داد:((کودکی شان, این که آنها از کودکی شان خسته میشوند

 و عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدتها آرزو میکنند باز کودک شوند.

این که آنها سلامتی خو را از دست میدهند تا پول به دست آورند

 و بعد پولشان را از دست میدهند تا سلامت از دست رفته شان  را باز جویند.

این که با اضطراب به آینده مینگرند و حال خویش را فراموش میکنند.

بنابراین نه در حال زندگی میکنند و نه در آینده..این که آنها به گونه ای زندگی میکنند

که گویی هرگز نمیمیرند و به گونه ای میمیرند که گویی هرگز نزیسته اند.))

· دست های خدا را گرفتم,مدتی سکوت کردیم,و من دوباره پرسیدم:

((به عنوان پدر میخواهی کدام درس های زندگی را فرزندانت بیاموزند؟))

· بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.

بیاموزند که فقط چند ثانیه طول میکشد تا زخم های عمیقی

 در قلب آنهایی که دوستشان داریم ایجاد کنیم,اما سالها طول میکشد

 تا آن زخم ها را التیام بخشیم.بیاموزند که دو نفر میتوانند

 به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.بیاموزند

 که کافی نیست دیگران را فقط ببخشند بلکه خود را نیز باید ببخشند.))

من با خضوع گفتم:((از شما به خاطر این گفت و گو سپاس گذارم.

آیا چیز دیگری هست که دوست دارید به فرزندانتان بگویید.))

خداوند لبخند زد و فرمود:((فقط این که بدانند,من اینجا هستم.همیشه))


قدرت انديشه

عكاس: ياشار يوسف نژاد

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کنددر زندان بود .

 پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :

پسرعزیزم  من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حلمی شد . من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .

دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .

صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه

را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند . پیرمرد بهت زده نامه دیگری به

پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟ پسرش پاسخ داد

:

پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم

برایت انجام بدهم .

در دنیا هیچ بن بستی نیست. یا راهی‌ خواهم یافت، یا راهی‌ خواهم ساخت

حرف های تکراری

سال هاست که فقط درخشش خورشید بهانه ای برای زیستن روزی دیگر در دنیای سراسر آشوب و فتنه شده است. در زمین پهناوری که دیگر صلح و دوستی معنایی ندارد و همه می کوشند تا از دیگران دور تر شوند تا خود را پادشاهی کنند بر سپهر بشریت

فقط ماه و خورشید هستند که دوستی را بر لوح پاک آسمان نوشتند و روزهای زیبایی را برای شاید بهتر شدن آدم های زمین بایکدیگر به آن ها هدیه می دهند

گذشت آن روزهایی که باد با برگ درختان بازی می کرد تا آسیاب ها را از خواب بیدار کنند و باغبان را از رویش گندم هایش شاد کنند . دیگر این موج ها نیستند که باهم بازی کنند تا دریا هم از شادمانی خنده ای بر لبانش باشد و با ساحل مهربان تر باشد حالا دیگر این عروس آسمان است که از دریا زیبایی می سازد و با غروب خورشید است که صحنه ای شگرف و شگفت انگیز را برای زمینیان به ارمغان می آورد  با هزاران امید که شاید فردا آشتی در میان باشد اما این ها فقط امید و آرزوست

 

روز ها و شب ها بود که قلب فلک هم از این همه بدی و نامردی به درد می آمد و او هم مانند شکست خورده ها و دل شکسته ها بلند بلند می گریست و هنوز هم می گرید. کمان های شادی هفت رنگ را مدت هاست که آسمان در خود پنهان کرده است و او هم دیگر شاد نیست

همه روزهایی را به یاد می آورند که محبت ، دوستی ، کمک ، صمیمیت و صلح موضوع بیت های شعر شاعرانه و عاشقانه ی دل ها بود و این ها بودند که بهترین ها و برترین ها و زشت ترین هارا می ساختند                                                

                        چرا خوبی دیگر رنگ و بویی در بین میوه های درخت زندگی ندارد؟

                                                     چرا عشق و دوستی درمیان لغات معنایی ندارد؟   

                                                                                        و

                                                   محبت به فراموشی سپرده شده است و

                                                 سنگ ها هم دیگر از سنگدلان بهترند

نویسنده :NASA_AKA