حرف های تکراری
سال هاست که فقط درخشش خورشید بهانه ای برای زیستن روزی دیگر در دنیای سراسر آشوب و فتنه شده است. در زمین پهناوری که دیگر صلح و دوستی معنایی ندارد و همه می کوشند تا از دیگران دور تر شوند تا خود را پادشاهی کنند بر سپهر بشریت
فقط ماه و خورشید هستند که دوستی را بر لوح پاک آسمان نوشتند و روزهای زیبایی را برای شاید بهتر شدن آدم های زمین بایکدیگر به آن ها هدیه می دهند

گذشت آن روزهایی که باد با برگ درختان بازی می کرد تا آسیاب ها را از خواب بیدار کنند و باغبان را از رویش گندم هایش شاد کنند . دیگر این موج ها نیستند که باهم بازی کنند تا دریا هم از شادمانی خنده ای بر لبانش باشد و با ساحل مهربان تر باشد حالا دیگر این عروس آسمان است که از دریا زیبایی می سازد و با غروب خورشید است که صحنه ای شگرف و شگفت انگیز را برای زمینیان به ارمغان می آورد با هزاران امید که شاید فردا آشتی در میان باشد اما این ها فقط امید و آرزوست
روز ها و شب ها بود که قلب فلک هم از این همه بدی و نامردی به درد می آمد و او هم مانند شکست خورده ها و دل شکسته ها بلند بلند می گریست و هنوز هم می گرید. کمان های شادی هفت رنگ را مدت هاست که آسمان در خود پنهان کرده است و او هم دیگر شاد نیست
همه روزهایی را به یاد می آورند که محبت ، دوستی ، کمک ، صمیمیت و صلح موضوع بیت های شعر شاعرانه و عاشقانه ی دل ها بود و این ها بودند که بهترین ها و برترین ها و زشت ترین هارا می ساختند
چرا خوبی دیگر رنگ و بویی در بین میوه های درخت زندگی ندارد؟
چرا عشق و دوستی درمیان لغات معنایی ندارد؟
و
محبت به فراموشی سپرده شده است و
سنگ ها هم دیگر از سنگدلان بهترند

نویسنده :NASA_AKA
