حرف های تکراری

سال هاست که فقط درخشش خورشید بهانه ای برای زیستن روزی دیگر در دنیای سراسر آشوب و فتنه شده است. در زمین پهناوری که دیگر صلح و دوستی معنایی ندارد و همه می کوشند تا از دیگران دور تر شوند تا خود را پادشاهی کنند بر سپهر بشریت

فقط ماه و خورشید هستند که دوستی را بر لوح پاک آسمان نوشتند و روزهای زیبایی را برای شاید بهتر شدن آدم های زمین بایکدیگر به آن ها هدیه می دهند

گذشت آن روزهایی که باد با برگ درختان بازی می کرد تا آسیاب ها را از خواب بیدار کنند و باغبان را از رویش گندم هایش شاد کنند . دیگر این موج ها نیستند که باهم بازی کنند تا دریا هم از شادمانی خنده ای بر لبانش باشد و با ساحل مهربان تر باشد حالا دیگر این عروس آسمان است که از دریا زیبایی می سازد و با غروب خورشید است که صحنه ای شگرف و شگفت انگیز را برای زمینیان به ارمغان می آورد  با هزاران امید که شاید فردا آشتی در میان باشد اما این ها فقط امید و آرزوست

 

روز ها و شب ها بود که قلب فلک هم از این همه بدی و نامردی به درد می آمد و او هم مانند شکست خورده ها و دل شکسته ها بلند بلند می گریست و هنوز هم می گرید. کمان های شادی هفت رنگ را مدت هاست که آسمان در خود پنهان کرده است و او هم دیگر شاد نیست

همه روزهایی را به یاد می آورند که محبت ، دوستی ، کمک ، صمیمیت و صلح موضوع بیت های شعر شاعرانه و عاشقانه ی دل ها بود و این ها بودند که بهترین ها و برترین ها و زشت ترین هارا می ساختند                                                

                        چرا خوبی دیگر رنگ و بویی در بین میوه های درخت زندگی ندارد؟

                                                     چرا عشق و دوستی درمیان لغات معنایی ندارد؟   

                                                                                        و

                                                   محبت به فراموشی سپرده شده است و

                                                 سنگ ها هم دیگر از سنگدلان بهترند

نویسنده :NASA_AKA

 

کمی با خیام

در فصل بهار اگر بُتی حور سرشت
یک ساغرِ مِی دهد مرا بر لب کِشت
هرچند به نزد عامه این باشد زشت
سگ به ز من ار برم نام بهشت

من هیچ ندانم که مرا آن که سرشت
از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت
جامی و بُتی و بربطی بر لب کِشت
این هر سه مرا نقد و تو را نسیه بهشت

گویند کسان بهشت با حور خوشست
من میگویم که آب انگور خوش است
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار
کآواز دُهل شنیدن از دور خوش است

گویند بهشت و حورِ عِین خواهد بود
آن جا مِی و شیر و انگبین خواهد بود
گر ما مِی و معشوق گزیدیم چه باک
چون عاقبت کار چنین خواهد بود

گویند بهشت و حور و کوثر باشد
جوی مِی و شیر و شهد و شکّر باشد
پر کن قدح باده و بر دستم نِه
نقدی ز هزار نسیه خوشتر باشد

گویند هر آن کسان که باپرهیزند
زانسان که بمیرند چنان برخیزند
ما با مِی و معشوقه از آنیم مدام
باشد که به حشرمان چنان انگیزند

گویند که دوزخی بود عاشق و مست
قولی است خلاف، دل در آن نتوان بست
گر عاشق و میخواره به دوزخ باشند
فرداست ببینی که بهشت همچون کف دست

مِی خوردن و گِرد نیکوان گردیدن
به زانکه به رزق زاهدی ورزیدن
گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود
پس روی بهشت کس نخواهد دیدن

ای دل تو به اسرار معما نرسی
در نکته ی زیرکان دانا نرسی
این جا به مِی لعل بهشتی می ساز
کانجا که بهشت است رسی یا نرسی

چندان که نگاه می کنم هر سویی
در باغ روان است ز کوثر جویی
صحرا چو بهشت است ز کوثر کم گوی
بنشین به بهشت با بهشتی رویی

خیام اگر ز باده مستی خوش باش
با ماهرخی اگر نشستی خوش باش
چ.ن عاقبت کار جهان نیستی است
انگار که نیستی، چو هستی خوش باش

پیرمرد و سالک

پير مردي بر قاطري بنشسته بود و از بياباني مي گذشت . سالكي را بديد كه پياده بود

پير مرد گفت : اي مرد به كجا رهسپاري ؟

سالك گفت : به دهي كه گويند مردمش خدا نشناسند و كينه و عداوت مي ورزند و زنان خود را از ارث محروم مي‌كنند

پير مرد گفت : به خوب جايي مي روي

سالك گفت : چرا ؟

پير مرد گفت : من از مردم آن ديارم و ديري است كه چشم انتظارم تا كسي بيايد و اين مردم را هدايت كند

سالك گفت : پس آنچه گويند راست باشد ؟

پير مرد گفت : تا راست چه باشد

سالك گفت : آن كلام كه بر واقعيتي صدق كند

پير مرد گفت : در آن ديار كسي را شناسي كه در آنجا منزل كني ؟

سالك گفت : نه

پير مرد گفت : مردماني چنين بد سيرت چگونه تو را ميزبان باشند ؟

سالك گفت : ندانم

پير مرد گفت : چندي ميهمان ما باش . باغي دارم و ديري است كه با دخترم روزگار مي گذرانم...

 
ادامه نوشته

بدرقه

رفتنت مثل یه حادثه برام موندنیه

حالا آواز سفر کردن تو خوندنیه

 

لحظه ها، ثانیه ها طاقت موندن ندارن

می سوزونن، اما خب فکر سوزوندن ندارن

 

یه روزی لحظه هامون رنگ بنفشه ها بودن

تو هوای خونه مون عطر آلاله ها بودن

 

تن من جسم تو یکی نبودن اما یه جون

زیر آفتاب جدا اما یکی سایه هامون

 

حالا اون اسب بزرگ آهنی منتظره

تا تمومی وجود منو همراش ببره

 

می بره هر چی رو که بود ونبود

من می شم شناور مسیر رود

 

بدرقه کلام تلخ رفتنه

واسه من تجربه ی گسستنه...

-منصور تهرانی-