و پیامی در راه-سهراب سپهری

روزي خواهم آمد....

و پيامي خواهم آورد....

در رگ ها....

نور خواهم ريخت....

و صدا خواهم در داد....

((اي سبد ها تان پر خواب....

سيب آوردم....

سيب سرخ خورشيد....))

خواهم آمد....

گل ياسي به گدا خواهم داد....

زن زيباي جزامي را....

گوشواري ديگر خواهم بخشيد....

كور را خواهم گفت....

((چه تماشا دارد باغ....!))

دوره گردي خواهم شد....

كوچه ها را خواهم گشت....

جار خواهم زد....

((آي شبنم....

شبنم....

شبنم....))

رهگذري خواهد گفت....

((راستي را....

شب تاريكي ست....))

كهكشاني خواهم دادش....

روي پل دختركي بي پاست....

دب اكبر را بر گردن از خواهم آويخت....

هر چه دشنام....

از لب ها خواهم برچيد....

هرچه ديوار....

 از جا خواهم بركند....

رهزنان را خواهم گفت....

((كارواني آمد....

بارش لبخند....!))

ابر را....

پاره خواهم كرد....

من گره خواهم زد....

چشمان را با خورشيد....

دل ها را با عشق....

سايه ها را با آب....

شاخه ها را با باد....

و به هم خواهم پيوست....

خواب كودك را با زمزمه ي زنجير ها....

بادبادك ها به هوا خواهم برد....

گلدان ها....

آب خواهم داد....

خواهم آمد....

پيش اسبان....

گاوان....

علف سبز نوازش خواهم ريخت....

مادياني تشنه....

سطل شبنم را خواهم آورد....

خر فرتوني در راه....

من مگش هايش را خواهم زد....

خواهم آمد سر هر ديوار....

ميخكي خواهم كاشت....

پاي هر پنجره اي....

شعري خواهم خواند....

هر كلاغي را....

كاجي خواهم داد....

مار را خواهم گفت....

((چه شكوهي دارد غوك....!))

آتشي خواهم داد....

آشنا خواهم كرد....

راه خواهم رفت....

نور خواهم خورد....

دوست خواهم داشت....

دانلود نرم افزار-moon60

اين نرم افزار مخصوص پيشبيني امكان رويت پذيري هلال ماه ميباشد.اين نرو افزار طرح داس ميباشد. داراي حجم پاييني است.

دانلود نرم افزار

حجم :۵۰۰كيلوبايت

دانلود کتاب-هوای تازه-احمد شاملو

کتابی که در خدمت شما دوستان قرار گرفته است کتاب هوای تازه از احمد شاملو است که شامل ۱۱۰صفحه میباشد.

دانلود کتاب 

حجم :۴۰۰کیلبایت

نمیدانم چه می خواهم بگویم-هوشنگ ابتهاج

نمی دانم چه می خواهم بگویم.....
زبانم در دهان باز بسته ست....
در تنگ قفس باز است و افسوس....
که بال مرغ آوازم شکسته ...ست....
نمی دانم چه می خواهم بگویم....
غمی در استخوانم می گدازد....
خیال ناشناسی آشنا رنگ....
گهی می سوزدم گه می نوازد....
گهی در خاطرم می جوشد این وهم....
ز رنگ آمیزی غمهای انبوه....
که در رگهام جای خون روان است....
سیه داروی زهرآگین اندوه....
فغانی گرم وخون آلود و پردرد....
فرو می پیچیدم در سینه تنگ....
چو فریاد یکی دیوانه گنگ....
که می کوبد سر شوریده بر سنگ....
سرشکی تلخ و شور از چشمه دل....
نهان در سینه می جوشد شب و روز....
چنان مار گرفتاری که ریزد....
شرنگ خشمش از نیش جگر سوز....
پریشان سایه ای آشفته آهنگ....
ز مغزم می تراود گیج و گمراه....
چو روح خوابگردی مات و مدهوش....
که بی سامان به ره افتد شبانگاه....
درون سینه ام دردی ست خونبار....
که همچون گریه می گیرد گلویم....
غمی ‌آشفته دردی گریه آلود....
نمی دانم چه می خواهم بگویم....

قاصدک-اخوان ثالث

قاصدک هان....

چه خبر آوردی....؟

از کج....

وز که خبر آوردی....؟

خوش خبر باشی....

اما....

گرد بام و در من....

بی ثمر می گردی....

انتظار خبری نیست مرا....

نه زیاری نه زدیاری و دیاری-باری....

برو آنجا که بود چشم و گوشی باکس....

برو آنجا که تورا منتظرند....

قاصدک....

در دل من همه کورند و کرند....

درست بردار ازین در وطن خویش غریب....

قاصد تجربه های همه تلخ....

بادلم می گوید....

که دروغی تو....

دروغ....

که فریبی تو....

فریب....

قاصدک....!

هان....

ولی....

آخر....

ای وای....!

راستی آیا رفتی با باد....؟

باتوام....

آی....!

کجا رفتی....؟

آی....!

راستی آیا جائی خبری هست هنوز....؟

مانده خاکستر گرمی....!

جایی....؟

در اجاقی....

طمع شعله نمی بندم....

خردک شرری هست هنوز....؟

قاصدک....!

ابر های همه عالم شب و روز....

در دلم می گریند.... 

دانلود كتاب-مذهب عليه مذهب-دكتر شريعتي

کتابی از دکتر علی شریعتی

علی شریعتی (2 آذر 1312 - 29 خرداد 1356) نویسنده و جامعه‌شناس و از روشنفکران دینی ایران است.

دکتر علی شریعتی در دوم آذر سال 1312 در کاهک، یک روستای سنتی کوچک، کنار کویر، در نزدیکی سبزوار دیده به جهان گشود. پدرش محمد تقی شریعتی، موسس کانون حقایق اسلامی و مادرش زهرا امینی، زنی روستایی متواضع و حساس بود. پدر پدر بزرگ علی، ملاقربانعلی، معروف به آخوند حکیم، مردی فیلسوف و فقیه بود که در مدارس قدیم بخارا و مشهد و سبزوار تحصیل کرده و از شاگردان برگزیده ملاهادی سبزواری محسوب می‌شد.

در سال 1331، اولین بازداشت او رخ داد و این اولین رویارویی او و نظام حکومتی بود. در تاریخ 24 تیر سال 1347 با پوران شریعت رضوی، یکی از همکلاسی‌هایش ازدواج کرد.

شریعتی تحصیلات دانشگاهی خود را در مشهد گذراند و تحصیلات عالی خود را در سال 1341 در فرانسه و در رشته ادبیات ادامه داد. در سال 1343 به ایران برگشت و در مرز دستگیر شد. حکم دستگیری از سوی ساواک بود و متعلق به 2 سال پیش یعنی در هنگام خروج از ایران که به همان دلیل معلق مانده بود و در عین حال لازم‌الاجرا بود. بعد از بازداشت به زندان قزل‌قلعه در تهران منتقل شد. اوائل شهریور همان سال بعد از آزادی به مشهد برگشت.

از آبان ماه 1351 تا تیر ماه 1352، دکتر به زندگی مخفی روی آورد. ساواک به دنبال او بود و از تعطیلی به بعد، متن سخنرانی‌های دکتر با اسم مستعار به چاپ می‌رسید. در تیر ماه 1352، دکتر در نیمه شب به خانه‌اش مراجعه کرد و دو روز بعد به شهربانی مراجعه کرد و خودش را معرفی کرد. بعد از آن روز به مدت 18 ماه به انفرادی رفت.

شریعتی سپس در فروردین سال 1352 تحت شرایط ویژه‌ای آزاد شد که بر طبق آن اجازه تدریس، انتشار، و یا برپایی گردهمایی را چه به صورت خصوصی و چه عمومی نداشت. علاوه بر این، ساواک کلیه تحرکات او را به شدت زیر نظر داشت.

شریعتی این شرایط را نپذیرفت و تصمیم به هجرت از ایران گرفت. اما سه هفته بعد از ورود به سواتهمپتون انگلستان، به طرز مشکوکی از دنیا رفت. دلیل رسمی مرگ وی حمله قلبی اعلام شد. در ایران بسیاری از او با نام شهید یاد می‌کنند. شریعتی بر خلاف وصیت خود که خواسته بود بود وی را در حرم امام هشتم شیعیان در مشهد دفن کنند، در حرم حضرت زینب(س)، دختر امام حسین، در شهر دمشق به خاک سپرده شد.

شریعتی یکی از متفکران مسلمان بود و درعین حال، رویکردی نقادانه نسبت به برخی از باورهای مذهبی داشت . او به‌طور خاص، تشیع صفوی را مظهر سنت مسخ شده می‌داند و آن را توام با اسارت‌پذیری، خرافه، تقلید و جبرگرایی معرفی می‌کرد. وی همچنین از نگاه سطحی به مدرنیته نیز انتقاد می‌کرد و معتقد بود که راه پیشرفت و ترقی ملت‌های شرقی، متفاوت از راهی است که غرب پیموده‌است. البته استفاده آگاهانه از تجربیات مدرنیته در غرب، مورد پذیرش شریعتی قرار داشت.

لينك دانلود كتاب

حجم:۴.۸مگابايت

کمی فکر کنیم

كمي فكر كنيم.....راه هاي زيادي در طول شبانه روز بر سر راه ما قرار ميگيرد كه ممكن است مسير زندگي مارا به طور كل عوض كند اميدوارم يكي از اين راها با خواندن اين پاورپينت زيبا برسر راه شما قرار بگيرد.

دانلود

حجم:۹۰۰کیلوبایت

دانلود مقاله-2012

اين مقاله از 5صفحه تشكيل شده است و وقايع سال 2012 را به طور كامل به تصوير ميكشد 

نكته:اين مقاله به زبان انگليسي ميباشد.


لینک دانلود مقاله

حجم :۳.۵ مگابایت

دانلود كتاب-ضيافت-افلاطون

در مورد کتاب :
ضیافت، مهمانی یا بزمِ میگساری (به یونانی: Συμπόσιο) یکی از مهمترین رساله‌های افلاطون است. موضوع این رساله عشق است و این اثر مهمترین اثر افلاطون در زمینهٔ عشق می‌باشد. اثر دیگر افلاطون دربارهٔ عشق که با ضیافت هم در پیوند است فدروس می‌باشد. همچنین این رساله پیوندهایی هم با رسالهٔ فیدون دارد.
این رساله از رساله‌های سقراطی افلاطون می‌باشد که در آنها سقراط چهرهٔ اول رویداد می‌باشد. این رساله به گونهٔ روایتی‌است که در بخشی از آن خواننده شاهد گفتگوی بازیگران آن با یکدیگر است. نام این داستان نیز اشاره به مهمانی‌هایی دارد که در یونان باستان برگزار می‌شد و مهمانان پس از خوردن خوراک به نوشیدن باده و گفتگو و بحث پیرامون موضوعی مشخص می‌پرداختند.
تاریخ نگارش این رساله به درستی آشکار نیست ولی از قراین برمی‌آید که پس از سال ۳۸۵ (پیش از میلاد) نوشته‌شده باشد.

لینک دانلود کتاب

حجم: 713kb

دانلود كتاب-راهنماي عكاسي از آسمان شب

اين كتاب كه به دست آقاي محمد سليماني تهيه شده است شامل 11صفحه ميباشد و مباني عكاسي نجومي را به طور كامل شرح ميدهد

لینک دانلود کتاب

حجم: 543kb 

دانلود كتاب-فيه ما فيه-مولانا


فیهِ مافیهِ (که همچنین مقالات مولانا نیز نامیده شده) کتابی است به نثر فارسی اثر مولانا جلال‌الدین بلخی و موضوع آن نقد و تفسیر عرفان است و شامل یادداشت‌هایی است که در طول سی سال از سخنان مولانا در مجالس فراهم آمده‌است.این سخنان توسط مریدان مولانا نوشته می شده است. نثر این کتاب ساده،روان و درون مایه ای ازمطالب عرفانی دینی واخلاقی دارد. در این کتاب اشاراتی دیده می‌شود که نشان دهنده حضور شمس تبریزی در آن مجالس است.
حجم: 889kb

زمستان- اخوان ثالث

سلامت را نمي خواهند،پاسخ گفت....

سر ها در گريبان است.....

كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را.....

نگه جز پيش پا را ديد،نتواند....

كه ره تاريك و لقزان است....

وگر دست محبت سوي كسي يازي....

به اكراه آورد دست از بغل بيرون....

كه سرما سخت و سوزان است....

نفس....

كز گرمايه سينه ات آيد برون....

ابري شود تاريك....

چو ديوار ايستد پيش چشمانت....

نفس كينست....

پس ديگر چه داري چشم....

ز چشم دوستان دور يا نزديك....

مسيحاي جوان مرد من....

اي ترساي پير پيرهن چركين....

هوا بس ناجوان مردانه سرد است....

آي....

دمت گرم و سرت خوش باد....

سلامم را تو پاسخ گوي....

در بگشاي....

منم من....

ميهمان هرشبت....

لولي وش مغموم....

منم من....

سنگ تيپا خوده رنجور....

منم....

دشنام پشت آفرينش....

نغمه ناجور....

نه از رومم....

نه از زنگم....

همان بيرنگ بيرنگم....

بيا بگشاي در....

 بگشاي....

دلتنگم....

حريفا....

ميزبانا....

ميمان سال و ماهت پشت در چون موج ميلرزد....

تگرگي نيست.....

مرگي نيست....

صدايي گر شنيدي....

صحبت سرما و دندان است....

من امشب امدم....

ستم ولم بگزارم....

حسابت را كنار جام بگذارم....

چه ميگويي كه بيگه شد....

سحر شد بامداد آمد....

فريبت ميدهد....

بر آسمان اين سرخي بعد از سحر گه نيست....

حريفا....

گوش سرما برده است اين....

يادگار سيلي سرد زمستان است....

و قنديل سپهر تنگ ميدان....

مرده يا زنده....

به تابوت ستبر ظلمت....

نه توي مرگ اندود پنهان است....

حريفا....

رو چراغ باده را بفروز....

شب يا روز يكسان ست....

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت....

هوا دلگير....

در ها بسته....

سر ها در گريبان....

دست ها پنهان....

نفسها ابر....

دل ها خسته و غمگين....

درختان اسكلت هاي بلور آجين....

زمين دل مرده....

سقف آسمان كوتاه....

غبر آلوده....

مهر و ماه....

زمستان ست....

دكتر شريعتي

برای شنا کردن به سمت مخالف رودخانه،

 قدرت و جرات لازم است .

 وگرنه هر ماهی مرده ای هم 
می تواند از طرف موافق جریان آب حرکت کند.
وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی‌توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی که او تمام شد 
من آغاز کردم
چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است 
مثل تنها مردن

در كلبه من - اخوان ثالث

من با تو نگويم كه تو پروانه ي من باش....

چون شمع بيا روشن خانه من باش....

در كلبه من رونق اگر نيست ،صفا هست....

تو رونق اين كلبه و كاشانه من باش...

من ياد ترا سجده كنم ،اي صنم،اكنون....

برخيز و بيا خود بت بتخانه من باش....

داني كه شدم خانه خراب تو ،حبيبا....

اكنون دگر آبادي ويرانه من باش....

لطفي كن و در خلوت محزون من،اي دوست....

آرام و قرار دل ديوانه من باش....

در باده خوري با كف جون برگ گول خويش....

اي غنچه دهان،ساغر و پيمانه من باش....

چون مست شوم بلب من!ساز هماهنگ....

با زير و بم ناله مستانه من باش....

من شانه زنم زلف ترا و تو بدان زلف....

آرايش آغوش من و شانه من باش....

اي دوست...

چه خوبست كه روزي تو بگوئي....

اميد بيا با من و پروانه من باش....


پشت دريا شهري ست-سهراب سپهري

قايقي خواهم ساخت....

خواهم انداخت به آب.....

دور خواهم شد از اين خاك غريب.....

كه در آن هيچ كسي نيست كه در بيشه ي عشق.....

قهرمانان را بيدار كند.....

قيقي از تور تهي....

و دل از آرزوي مرواريد....

باز هم خواهم راند....

نه به آبي دل خواهم بست نه به دريا....

پرياني كه سر از آب به در مي آرند....

ميفشانند فسون از سر گيوسو آشان....

همچنان خواهم راند......

پشت دريا شهريست.....

 كه در آن پنجره ها رو به تجلي باز است..... 

بام ها جاي كبوتر هايي ست......

كه به فواره ي هوش بشري مينگرند.....

دست هر كودك ده ساله ي شهر....

شاخه ي معرفتي ست....

مردم شهر به يك چينه چنان مي نگرند.....

كه به يك شعله به يك خواب لطيف......

خاك موسيقي احساس تو را ميشنوند.....

و صداي پر مرغان اساطير مي آيد در باد....

پشت دريا شهري ست....

كه در آن وسعت خورشيد به اندازه ي چشمان صحر خيزان است....

شاعران وارث آب و خرد و روشنيند....

پشت دريا شهريست....

قايقي بايد ساخت......

واحه اي در لحظه-سهراب سپهري

به سراغ من اگر مي آييد...

پشت هيچستانم.

پشت هيچستان جايي ست.....

پشت هيچستان رگ هاي هوا...

پر قاصد هايي ست....

كه خبر مي آرند....

از گل واشده ي دور ترين بوته ي خاك.....

روي شن ها هم.....

نقش هاي سم اسبان سواران ظرفيس است كه صبح....

به سر تپه ي معراج شقايق رفتند.....

پشت هيچستان چتر خواهش باز است؛....

تا نسيم عطش در بن برگي بدود؛....

زنگ باران به صدا مي آيد....

آدم اينجا نتهاست....

و در اين تنهايي....

سايه ي ناروني تا ابديت جاريست.....

به سراغ من اگر مي آييد...

نرم و آهسته بياييد...

مبادا كه ترك بردارد....

چيني نازك تنهيي من..... 

دريچه ها- اخوان ثالث

ما چون دو دريچه رو به روي هم....

آگاه زهر بگو مگوي هم......

هر روز سلام و پرسش و خنده.....

هر روز قرار روز آينده.....

عمر آينه بهشت،اما...آه.....

بيش از شب و روز تير و دي كوتاه......

اكنون دل من شكسته و خسته ست....

زيرا يكي از دريچه ها بسته ست....

نه مهر فسون ، نه ماه جادو كرد ....

نفرين به سفر،كه هر چه كرد او كرد.....


نشود فاش کسی آنچه میان من و توست

تا اشارات نظر نامه رسان من و توست

گوش کن با لب خ...اموش سخن می گویم

پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کس، مرد ره عشق ندید

حالیا چشم جهانی نگران من و توست

گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید

همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست

گو بهار دل و جان باش و خزان باش ،ار نه

ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست

این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت

گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل

هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست

"سایه" ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر

وه ازین آتش روشن 

فقر از ديدگاه دكتر شريعتي

...مي خواهم بگويم 

...فقر همه جا سر مي كشد 

...فقر ، گرسنگي نيست ، عريا...ني هم نيست

...فقر ،چيزي را « نداشتن » است، ولي آن چيز پول نيست 

...طلا و غذا نيست

.فقر، همان گرد و خاكي است كه بر كتاب هاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند 

.فقر، تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ،‌ كه روزنامه هاي برگشتي را خرد مي كند 

.فقر، كتيبه سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند 

.فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته مي شود 

...فقر، همه جا سر مي كشد 

...فقر ، شب را« بي غذا » سر كردن نيست 

 ...فقر ، روز را « بي انديشه» سر كردن است


دکتر شريعتي

داستان عشق

یکی بود یکی نبود

یک مرد بود که تنها بود

یک زن بود که او هم تنها بود

زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود

مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود

خدا غم آنها را میدید و غمگین بود

خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید

و با هم مهربان باشید

مرد سرش را پایین آورد

مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید

زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را دید

خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند

خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید

مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود

زن خندید

خدا به مرد گفت : به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه

ای بسازی و هر دو در آن زندگی کنید

مرد زیر باران خیس شده بود

زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت

مرد خندید

خدا به زن گفت : به دستهای تو همه زیباییها را می بخشم تا خانه ای که او میسازد را زیبا کنی

مرد خانه ای ساخت و زن آن را گرم کرد

آنها خوشحال بودند

خدا خوشحال بود

یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا ميداد

دستهایش را به سوی آسمان بلند مرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند

اما پرنده نیامد و دستهای زن رو به آسمان ماند

مرد او را دید

کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد

خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود

فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند.

خدا خندید و زمین سبز شد

خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد

فرشته ها شاخه ای گل به مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت

خاک خوشبو شد

پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد . زن اشکهای کودک را میدید و غمگین بود

فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند

مرد زن را دید که میخندد ، کودکش را دید که شیر مینوشد. بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت

وقتی خدا خندید ، پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست

خدا گفت : با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی بياموزد

راست بگویید تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد

روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت

زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابه لای گلها پر شد از بچه هایی که شاد و خندان دنبال هم میدویدند

خدا همه چیز و همه جا را میدید . میدید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است که خیش نشود

زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی میکارد . دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند

و پرنده هایی که ...

خدا خوشحال بود ، چون دیگر غیر از او هیچ کس تنها نبود