باران و اشک

ای باران ببار

خیس کن صورت اشک آلود من را

تا کسی اشک های چشمانم را نبیند

ای مه بیا او دیدگان همگان را

از من خاموش کن

زیرا...

دلم گرفته است

دلم سخت گرفته است

اشک های چشمانم

قطره....قطره...قطره...

صورتم را تر می کنند

اه....

چشمانم تو را می خوانند

شبا هنگام

بیا و دیدگانم را

که از اشک سیراب شده اند 

با دستان پر مهرت

پاک کن...

بیا...

ی.ی


باران

باران می بارد

از پشت پنجره به او نگاه می کنم

که چگونه برگ های سبز بهاری را

به رقص وا میدارد

و غبار غم روز های گذشته را

پاک می کند

چه بوی خوشی دارد این باران

عطر گل های بهاری 

در مقابل

بوی باران توند بهاری

به مانند

رز های سفید رنگ می بازند

ببار باران

خیس کن دست هایم را

تا رطافت شعر من را

دو چندان کنی

تا کلمه ی دوستت دارم

زیبایی بیشتری در شعر من بگیرد

دوستت دارم....

(y.y)

سیگارم بر لبم

کنار جاده می ایستم

شاید ره گذری مرا با خود برد

منتظر می مانم

آه

...نیامد آن ره گذر

آفتاب زندگی مرا سوزاند

شاید خاکسترم را باد با خود برد

دور دست سرابی می بینم

ای کاش تو سراب آب باشد

گذری بالاخره آمد

رو به من کرد و گفت

ای کاش توهم مثل دیگران نباشی

گفتم چرا

گفت همگان خسته اند و انتظار کمک دارند

گفتم نه برو راه را خودم پیدا خواهم کرد

بر دیده ی هود راهی ندیدم

شاید اینجا سرابی بیش نباشد

بهتر است از خواب برخیزم

شاعر :F J