یاد من باشد ....

یاد من باشد از فردا صبح
جور دیگر باشم
بد نگویم به هوا' آب زمین
مهربان باشم' با مردم شهر
و فراموش کنم' هر چه گذشت
خانه ی دل' بتکانم ازغم
و به دستمالی' از جنس گذشت
بزدایم' دیگر'تار کدورت' از دل
مشت را باز کنم' تا که دستی گردد
و به لبخندی خوش
دست در دست زمان بگذارم

یاد من باشد فردا دم صبح
به نسیم از سر صدق' سلامی بدهم
و به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش' نگردد فردا
زندگی شیرین است' زندگی باید کرد
گرچه دیر است ولی
کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید
به سلامت ز سفر برگردد
بذر امید بکارم' در دل
لحظه را در یابم
من به بازار محبت بروم فردا صبح
مهربانی خودم/ عرضه کنم
یک بغل عشق از آنجا بخرم

یاد من باشد فردا حتما
به سلامی' دل همسایه ی خود شاد کنم
بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در
چشم بر کوچه بدوزم با شوق
تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل مارا با خود
و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست

یاد من باشد فردا حتما
باور این را بکنم' که دگر فرصت نیست
و بدانم که اگر دیر کنم 'مهلتی نیست مرا
و بدانم که شبی خواهم رفت
و شبی هست' که نیست' پس از آن فردایی

یاد من باشد
باز اگر فردا' غفلت کردم
آخرین لحظه ی از فردا شب ،
من به خود باز بگویم
این را

مهربان باشم با مردم شهر
و فراموش کنم هر چه گذشت......

گاه ...

گاه دلتنگ میشوم ٬ دلتنگ تر از همه ی دلتنگ ها

گوشه ای مینشینم و میشمارم حسرتها را و محاکمه

می کنم وجدانم را...

من کدام قلب راشکستم؟

کدام احساس را له کردم؟

کدام خواهش را نشنیدم؟

و به کدام دلتنگی خندیدم؟

که اینچنین دلتنگم

آخـــــریـــــن پنـــــاه



همیشه ، وقتی تنها و نا امید و ملول
تنت ، روانت ، از دست این و آن خسته ست ،
همیشه ، وقتی رخسار این جهان تاریک ،
همیشه ، وقتی درهای آسمان بسته ست ؛
همیشه ، گوشه ی گرمی ، به نام " دل " با توست
که صادقانه تر از هر که ، با تو پیوسته ست !
به دل پناه ببر ! آخرین پناهت ، اوست .
تو را چنان که تمنای توست ، دارد " دوست " !


فریدون مشیری