خوشحال

زمانی که به مدرسه رفتم از من پرسیدند که
وقتی بزرگ شدی می خواهی چه کاره بشوی؟
من پاسخ دادم: «خوشحال!»
آنها به من گفتند که مفهوم پرسش را متوجه نشدم؛
و من به آنها گفتم:
این شما هستید که مفهوم زندگی را متوجه نشدید............

مهر...

ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻮﭼﮏ ﺑﻪ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﮔﻔﺖ: ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﻋﺮﻭﺳﮑﻬﺎﻣﻮ ﺑﺒﯿﻨﯽ؟
ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺑﺎ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ:ﺑﻠﻪ.
ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺩﻭﯾﺪ ﻭ ﻫﻤﻪ ﯼ ﻋﺮﻭﺳﮑﻬﺎﺷﻮ ﺁﻭﺭﺩ،ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﺍﻭﻧﺎ
ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺎﻧﻤﮏ ﺑﻮﺩﻥ
ﺩﺭﺑﯿﻦ ﺍﻭﻧﺎ
ﯾﮏ ﻋﺮﻭﺳﮏ ﺑﺎﺭﺑﯽ ﻫﻢ ﺑﻮﺩ.
ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﮐﺪﻭﻣﺸﻮﻧﻮ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺩﻭﺳﺖ
ﺩﺍﺭﯼ؟
ﻭ ﭘﯿﺶ ﺧﻮﺩﺵ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩ:ﺣﺘﻤﺎ ” ﺑﺎﺭﺑﯽ.
ﺍﻣﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﺗﻌﺠﺐ ﮐﺮﺩ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺩﯾﺪ
ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺑﻪ ﻋﺮﻭﺳﮏ ﺗﮑﻪ ﭘﺎﺭﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﯾﮏ ﺩﺳﺖ ﻫﻢ
ﻧﺪﺍﺷﺖ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :ﺍﯾﻨﻮ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ.
ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺑﺎ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭﯼ
ﭘﺮﺳﯿﺪ :ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺯﯾﺎﺩ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﻧﯿﺴﺖ! ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ:
ﺁﺧﻪ ﺍﮔﻪ ﻣﻨﻢ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ
ﺑﺎﺷﻢ ﺩﯾﮕﻪ ﻫﯿﺸﮑﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﻪ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺶ
ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ ،
ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﺩﻟﺶ ﻣﯿﺸﮑﻨﻪ…

my valentine


what if it rained?
we didn’t care
she said that someday soon
the sun was gonna shine.
and she was right,
this love of mine,
my valentine


 as days and nights,
would pass me by
i tell myself that i was waiting for a sign
then she appeared,
a love so fine,
my valentine


 and i will love her for life
and i will never let a day go by
without remembering the reasons why
she makes me certain
that i can fly


 and so i do,
without a care
i know that someday soon the sun is gonna shine
and she’ll be there
this love of mine
my valentine

what if it rained?
we didn’t care
she said that someday soon
the sun was gonna shine.
and she was right,
this love of mine,
my valentine

عشق و ازدواج


شاگردي از استادش پرسيد: عشق چيست؟
استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پرخوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني؟
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.
استاد پرسيد: چه آوردي؟
و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو مي رفتم، خوشه هاي پرپشت تر مي ديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.
استاد گفت : عشق يعني همين !

شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟
استاد به سخن آمد كه: به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي!
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت!!!
استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم!
استاد گفت: ازدواج يعني همين !!!

خوشا فریاد زیر آب...

ضیافتهای عاشق را
خوشا بخشش خوشا ایثار
خوشا پیدا شدن در عشق
برای گم شدن دریا

چه دریایی میان ما
خوشا دیدار ما در خواب
چه امیدی به این ساحل
خوشا فریاد زیر آب

خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن
خوشا مردن خوشا از عاشقی مردن

اگر خوابم اگر بیدار
اگر مستم اگر هشیار
مرا یارای بودن نیست
تو یاری کن مرا ای یار
تو ای خاتون خواب من
من تن خسته را دریاب
مرا هم‌خانه کن تا صبح
نوازش کن مرا تا خواب

همیشه خواب تو دیدن
دلیل بودن من بود
چراغ راه بیداری اگر بود
از تو روشن بود

ضیافتهای عاشق را
خوشا بخشش خوشا ایثار
خوشا پیدا شدن در عشق
برای گم شدن دریا
نه از دور و نه از نزدیک
تو از خواب آمدی ای عشق
خوشا خودسوزی عاشق
مرا آتش زدی ای عشق

خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن
خوشا مردن خوشا از عاشقی مردن

دوستت دارم...


روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید :
چرا مرا دوست داری …؟
چرا عاشقم هستی …؟
پسر گفت :
نمی توانم دلیل خاصی را بگویم اما از اعماق قلبم دوستت دارم …
دختر گفت :
وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی چگونه می توانی بگویی عاشقم هستی .!.!.؟
پسر گفت :
واقعا دلیلش را نمی دانم اما می توانم ثابت کنم که دوستت دارم …
دختر گفت : اثبات.!.!.؟
نه من فقط دلیل عشقت را می خواهم …
شوهر دوستم به راحتی دلیل دوست داشتنش را برای او توضیح می دهد…
اما تو نمی توانی این کار را بکنی …
پسر گفت :
خوب … من تو رو دوست دارم …
چون … زیبا هستی…
چون… صدای تو گیراست …
چون… جذاب و دوست داشتنی هستی…
چون … باملاحظه و بافکر هستی …
چون … به من توجه و محبت می کنی …
تو را به خاطر لبخندت … دوست دارم …
به خاطر تمامی حرکاتت… دوست دارم …
دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد …

چند روز بعد …
دختر تصادف کرد و به کما رفت…
پسر نامه ای را کنار تخت او گذاشت…
نامه بدین شرح بود …:
عزیز دلم …
تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم …
اکنون دیگر حرف نمی زنی …
پس نمی توانم دوستت داشته باشم …
دوستت دارم …
چون به من توجه و محبت می کنی …
چون اکنون قادر به محبت کردن به من نیستی…
نمی توانم دوستت داشته باشم…
تو را به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم …
آیا اکنون می توانی بخندی …؟
می توانی هیچ حرکتی بکنی …؟
پس دوستت ندارم …
اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد…
در زمان هایی مثل الان…
هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم…
آیا عشق واقعا به دلیل نیاز دارد …؟
نه هرگز … و من هنوز دوستت دارم …